تبليغاتX
دختری به نام سگ
دختری به نام سگ، پارس میکند
دیشب که از پشت تلفن بوسیدمت، بوسه ام به تعداد سوراخ های گوشی(چهل تا) تکثیر شد و... هر کدامشان به سویی رفت. (این خط روی خط شدن هم حکایتیه...مثل لبای تو و گونه های من! ) سی و نه تاشان هدر رفت. چهلمی را فهمیدی؟ یکیشان سهم پیرمردی بود که مزاحم همسایه ها میشد و فوت میکرد. یکیشان روی لبهای آخوندی افتاد که دعای توسل را برای دوست دخترش می خواند و یکیشان بر لبان محمود احمدی نژاد آرام گرفت( گمونم به سردار احمدی مقدم می گفت: این طرح مبارزه با بدحجابی چی شد؟ ) سهیلم! همه ی هستی م! ( بذار توی این دنیای مسخره٬ بین این آدامای مسخره تر٬ یه دلخوشی واسم بمونه. بذار یه جا باشه که میشه آرامش داشت. یه آغوش که میشه گریه کرد. یه لب که میشه بوسید. یه دست که میشه لمس کرد...) سهیل! اولین مردی هستی که تنها٬ روحم٬ فکرم و تخیلم را می خواهی(می خواهی؟) نمی گویم بدنم را نخواه...نه!...آخر از همه...آخرین خواستنت باشد.باشد؟ سهیلم! تنها آرامش می خواهم.تنها نگاه بی تعلق میخواهم. می خواهمت...خواستنت را می خواهم. خیانت نکن. فکرم کن.عاشقم باش. لبریزم باش تا لبریزت شوم.آشنا شدن با تو اعجاز بود(ساده ترین اتفاق باور نکردنی همه ی نسلم...نسلم؟ نه!...نسلمان.بچه های من و تو...)تنهایم نگذار.سختی ها با تو آسان می شوند.سختی ها با تو ..." گمونم خیلی خرم سهیل! با تو بودن و سختی؟!! اصلا سختی یعنی چی؟ وقتی تو هستی و آغوش تو هست... "خیانت نکن سهیل... (سهیل! یه روز که گریه کنی٬ با دستمال گلدوزی مامان بزرگم٬ اشکاتو پاک می کنم. نه! پاک نمی کنم سهیل... میخوام تو اشکات خودمو ببینم.وای٬ فکر کن سهیل! می تونم اشکامو توی اشکات ببینم.تو هم خودتو توی اشکام می بینی. می بینی که به طرفم میای و بغلم میکنی.) برایم جسم نیستی.برایم جنسیت نیستی. از همه ی بدنم تنها قلبم را تحریک می کنی. (قلب٬ بدنه؟...سهیلم! هر کی دستشو گذاشت روی سینه هام٬ واسه...)تو شهوت مجسم نیستی. دستت را بگذار روی سینه های آناهیتا و بشنو....درسته سهیل! عاشقت شدم(خیلی ساده و خودمونی) عشق: دستانی که ضربان قلب را می شنوند. نه مالش توده ی چربی و حکایت آخ و اوخ و خریت جسم.( چه کادوی حال بهم زنی: گوشت و استخون و چربی...چه کاغذ کادوی مسخره ای: پوست. سهیل! خدا قربونش برم اهل سورپریز کردنه.وسط اینهمه کثافت٬ یه نصف دل گذاشته. سهیلم! عزیزم! ببین نصف دلم به نصف دلت میخوره...؟ به خیلیا نشون دادم.به نصف دل هیشکی نخورد. خسته شدم سهیل. بگو که میخوره.میخوام خلق کنم. میخوام جاودانه بشم...بگو که میخوره سهیل... 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:33  توسط آناهیتا | 
می دونی از چه مردایی خوشم میاد؟ تو اوج سکس مدام داد میزنن:"عاشقتم...سرشار از توام...فدات شم عزیزم" اونقدر حشری شدن که اگه زمین و زمون بلرزه٬ حالیشون نمیشه و آخ و اوخشون دنیا رو به لرزه در میاره. مردایی که تن لطیف!!! زن رو میبلعن و عین خروس قوقولی قوقول میکنن و ...زن نماده...خیاله...تخیله..." زن یه مفهوم خالیه. مفهومی که توی ذهن مرد ساخته شده و رفع تکلیف و رفع خستگیه...واسه اثبات بودنشون زنها رو گول میزنن(گول زدن!....خنده داره٬ نه؟... فعلی که پشتش یه عالمه زن خوابیده...لخت و گریون) با چرب زبونی جنس ناجنسشون. بعضی وقتا با عشق و داستانایی که زاده ی خیالشونه:خسرو٬ شیرین٬ مجنون...بعضی وقتا با " ایسم" و گنده گوزیای فلسفیشون. زن هنوز به اثبات نرسیده...زن توهم مرده. توهم خود ارضایی و گذرون چند سال زندگی رقت بار. زن تجلی نیست. زن شکوه و عظمت نیست. زن دروغ آدمه تو اوج شهوت و خواستن...اراده و قدرت..تصاحب و...اولین دروغ آدم٬ حوا بود.زن بود...زن: گناه اولیه ی مرده(سیب ممنوعه) بهترین بهونه واسه خدا که آدمو از بهشت بیرون کنه. که نرینه ی پرمدعا زندونی ثانیه و بعد و رنگ بشه...سکس٬ خود ارضاییه. خیال مرد و سایه ی دروغین(زن)...عشق؟....عشق...عشق...آناهیتا عاشق شد.حس غریبیه.دیشب اتفاق افتاد...نمی دونم! یه وابستگی مسخره ی جنون آساست یا یه رابطه ی مضمحل مسخره؟ یا عشق؟...زن آسوده ترین قداست دنیاست(معشوق) صداقت و آرامشه. آناهیتا عاشق شد. دیشب...اگه عشق نبود جلو کلمه ی یه هجایی زن می نوشتن: موجودی افسانه ای ( به اعتقاد پروفسور ریچارد٬ دیرینه شناس دانشگاه آکسفورد٬ این نوع عجیب و جالب٬ یک میلیون سال پیش٬ منقرض شده است. فسیل های کشف شده حاکی از این بود که این موجود دارای سینه های بزرگ و...) زن: اشتباه خطرناک مرد! قرار بود آخ و اوخ وتغییر خوشگل فیزیولوژیکی ارگانیسمش باشه. قرار بود قلقلک چند دقیقه ور رفتن و زور زدنش باشه...زن خیالی بود که رویا شد. لباس محبوب و معشوق پوشید: مرد خالی شد. اونقدر خالی که اسمشو عوض کرد:( تو لغت نامه بهش گفتن عاشق...از زمین کنده شد...یاد گرفت رو ماسه ها(اونجا که زنها رو زمین میزد و ...) یه قلب بکشه شبیه پنج٬ با یه تیر که درست از وسطش رد شده...و...چند قطره خون(هنوز دانشمندا کشف نکردن: دقیقا چند قطره خون.؟..کسی آمارشو نگرفته...یه رازه...یه مسئله ی استراتژیک(بحران علمی...چالشی عمیق...گورباباشون...مگه نه؟)
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:26  توسط آناهیتا | 
ارگاسم؟ چشای بسته ی اون پیرمرده بوگندو وقتی از ته حلقش داد میزد:" آه...فدات شم...اه...فدات شم..." آخر کار پنج تا هزاری میذاشت کف دستم و قسم می خورد بیشتراز این نداره.......عشق؟ چشای باز اون پیرمرد بوگندو وقتی از ته حلقش٬ می گفت:" اگه زنم بفهمه٬ پوستمو می کنه...از همه ی اینا گذشته٬ زن خوبیه..."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 20:17  توسط آناهیتا | 
ـ نگران نباشید. کلی آزمایش دادم. ایدز ندارم. هپاتیت بی ندارم.اما! از من دوری کنید. گازتان می گیرم... آناهیتا٬ دختری به نام سگ:هار شده است. سگم(گاز می گیرم. پارس میکنم....وفا؟ یواشکی دزدیدش: محمد رضای روشنفکر! توله سگ! بچه ی بالا شهر بود.یه شب که خونه خالی نداشت...توی ماشین...می گفت: " بهشت اینجاست! کی میگه اون بالا خبریه؟! " توله سگ می گفت نیهیلیسته. خوگشل هم بود. هر دفعه چهل هزار تومان می داد. می خواستم بگم :" عوضی! من فاحشه ام نه گدا که بهم صدقه میدی!..." نگفتم.یادم نمیاد چرا...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" ژان والژان" با دو تا پاسبان جوون٬ اومدن در خونه ی پدر روحانی. یگی از اون دو تا گفت: " این آقا میگه اینا رو از شما گرفته" پدر روحانی گفت: " این بیشرف ظرفا رو رو دزدیده! این نمک  به حروم دیشب مهمون من بود...دستاشو قطع کنید...دزد بی خواهر و مادر! " ژان والژان شهردار هیچ شهری نشد(توی زندون مرد) کوزت با آقای تناردیه ازدواج کرد و مشهورترین فاحشه ی شهر شد. ویکتور هوگو منتظر لخت شدن کوزت بود که چشش به سینه هاش افتاد و طرح بینوایان رو فراموش کرد و ...شد کارگردان سینما و فیلم "سکس و فلسفه" رو خیلی قبلتر از محسن مخملباف ساخت...

( تقدیم به خانم سعادت! مسئول امور فرهنگی زندان...کتاب بینوایان را هدیه ام داد و گفت :تو آخرش یه چیزی میشی...اگه دیگه بر نگردی اینجا...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:26  توسط آناهیتا | 
 
JavaScript Codes